تبليغاتX
جامعه مترقی - خاطره ای از 000
اجتماعی‘سیاسی‘ورزشی‘ادبی

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش

 به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه

 پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای

 راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به

 خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه

 بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ،

 بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی!

 روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و

 بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه

 کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت

 مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل

 خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و

 شادمانی که می خواهی می رسی»!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:41  توسط رضادهقانی  |